آرتین جونآرتین جون، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

گل پسری

یه روز تلخ برای من و بابایی

سلام عشق مامان و بابا که نفس ما به نفس کشیدن شما بنده،گلم دو شب قبل موقع شام خوردنت حس کردیم تب داری پانزده قطره بهت استامینوفن دادیم ،ساعت چهار صبح دیدم تو خواب بیقراری بیدار شدم دیدم تنت گرمه سریع بهت استامینوفن دادم بابایی بیدار شد،درجه تب زیر بغلت گذاشتیم تبت سی و هشت بود سریع آماده شدیم بردیمت بیما ستان نزدیک خونه قطره و شیاف و سرماخوردگی کودکان و آموکسی سیلین داد ،بعد شیاف یه کم آروم شدی و خوابت کردم تا استراحت کنی ظهر بعد ناهار داروهات بهت دادم بالا آورده بودی جفت مون خیلی ترسیدیم فدات بشم که فقط اشک میریختی،مامانی انقدر بی حال بودی که بازی نمیکردی خونه سوت و کور بود ،داشتم دیونه میشدم چند بار دل دل کردم زنگ بزنم دایی مهدی ،مادرجون بف...
13 آذر 1393

تعویض پلاک ماشین بابایی

سلام عشق من جون من،گل پسر دیروز بابایی حدود ساعت یازده ظهر تماس گرفت و گفت میخواد بره تعویض پلاک بعدش بره پیش دوستش قاسم دزدگیر و ضبط ماشین نصب کنه گفت شما هم میایید?گفتم اگه تا یه ساعت دیگه میای باشه ،خلاصه آماده شدیم و نماز خوندم بابایی اومد و با هم رفتیم ،وقتی رسیدیم داخل سالن ماکت قسمت های مختلف ساختمان بود ،که دور تا دور ش ماشین های کوچیک بود ،به سقف نگاه میکردی و چراغ های گرد میگفتی بوب یعنی توپ،چون صدات تو سالن میپیچید با صدابی بلند و پشت هم میگفتی بابا. بابا ،خلاصه ساعت چهار رسیدیم خونه مامان بزرگ تا رسیدیم یه ماشین سفید کوچیک دیدی سریع برداشتی باهاش بازی کردی،ظاهرا اون ماشین های کوچیک تو ماکت نتونستی برداری و باهاشون بازی کنی به دلت...
11 آذر 1393

مهمان شمالی و ساوه ای

سلام عشق مامان،جیگر مامان که الان خوابی انگار کسی خونه نیست و خونه سوت و کوره دلمون کلی میگیره،ماشالله که بیداری حسابی جبران میکنی و مشغول بازی میشی بوووووس،مامانی پنج شنبه بیست و نهم آبان ماه حدود ساعت چهار بعدازظهر انسیه خانم شمالی تماس گرفت و گفت امشب به همراه دختر و دامادش از ساوه میان خونه ما ،من هم سریع کارهام جمع و جور کردم تا غذاهارا آماده کنم بابایی رفته بود میوه و نوشیدنی بخره ،شما هم یهو طوری اشک میریختی که من هم پا به پات اشک میریختم خوابت میومد شیر بهت میدادم نمیخوابیدی دوست داشتی قنداقت کنم برات لالایی بخونم رو پاهام بخوابی ،متاسفانه وقتش نداشتم باید غذا آماده میکرم ،یه کم بغلت میکردم و یه دستی کارهام میرسیدم یه کم بادبابایی با...
1 آذر 1393

ده ماهگی گل پسر

سلام دلبندم ،سلام عشق مامان و بابا،گلم به لطف خدا امروز ده ماههت شده و مصادف شده با چهارم ماه محرم ،مامانی سال گذشته این موقع هفت ماهه تو دلم بودی و من و بابایی از این مغازه به اون مغازه دنبال خرید وسایل سیسمونی برای شما گل پسر ،امروز به شکرانه اون روزها که همه چیز به خیر و خوشی سپری شد و شما سالم به دنیا اومدی ،الان هم بزرگ شدی و الحمدالله رشدت طبیعی هستش و سالمی پیرو سال های گذشته که نذری میپختم نیت کردم حلوا درست کنم ،مامانی تو این مرحله از رشد مغزی ات دوست داری بیای تو آشپز خونه و با وسایل آشپز خونه بازی کنی ،متم مجبور میشم وقتی خوابی به کارم برسم اگه هم بیداری سریع السیر .بنابراین تا خواب بودی آرد تفت دادم البته نیم ساعت آخر بیدار شدی و...
7 آبان 1393

دست دسی گل پسر،بابا بابا گفتن،ایستادن،مروارید ششم

سلام عشق مامان و بابا رویت مروارید ششم مبارررک،الهی به حرمت امشب که شب اول محرم هستش جز چهره های نیک و ماندگار در جهان باشی،ان شاالله.عزیز دلم از دست دسی کردنت بگم که حدود یک هفته است تو بازی ها یهو خودت دست میزنی بار اول که متوجه شدم ازت فیلم گرفتم.جیگر من پنج شنبه صبح ساعت پنج و نیم صبح من داشتم نماز میخوندم بیدار شدی ،وقتی اومدم کنارت شیرت خوردی در حال غلت زدن بودی دو بار گفتی بابا من و بابا خیلی خوشحال شدیم دیگه هم نخوابیدی همراه بابایی رفتیم کله پارچه خریدیم اومدیم خونه صبخونه خوردیم،الان هم یه وقت هایی میگی بابا بابا،عزیز دلم زمانی که داری با بابا یا من بازی میکنی کاملا حواست پرت میشه خیلی کوتاه خودت میایستی،گل پسرم امروز بخاطر دندونت ...
3 آبان 1393

الو گفتن گل پسر همزمان با رونمایی پنجمین مروارید

سلام عشق مامان هزار ماشالله که روز به روز داری بزرگتر میشی و هر لحظه چیزجدید کشف میکنی ،عشق من هزاران بار خدارا شاکرم بخاطر سلامتی و هوش و ذکاوت شما و..جیگر مامان امروز که مشغول بازی بودی متوجه شدم موبایلم میگری کنار گوشت هی میگی أ....أ.....هزار ماشالله بعد ازظهر بابایی حدود ساعت سه اومده بود خونه سبزی پلو، سبزی قورمه ،بادمجان خریده بود که فریز کنیم ,(به برکت وجود شما و خیر و برکت مروارید های شما ودر اولویت خواست و اراده خدا و به لطف رزاق بودن خداوند جمعه گذشته بابایی به یکی از خواسته های دلش رسید و یخچال ساید بای ساید دوو خرید.ان شالله خدا برای همه بسازه ،به بابایی تن سالم و عمر طولانی بده گره از مشکلاتش باز شه تا به مراد دلش برسه ...ان شاا...
22 مهر 1393

عید غدیر

سلام به گل پسرم اولین عید غدیر بیرون دلی شما مبارک،الهی به حرمت نام امیرالمومنین تمامی لحظات زیر سایه این مولا خوشبخت و دلشاد و سربلند باشی،ان شاالله.گل پسر مامان که به قول بابایی داری مرد میشی از طریق وبلاگ شما به مادرجون شمالی که سادات هستش تبریک میگیم و براش دعا میکنیم به حرمت حضرت فاطمه خدا عمر طولانی و باعزت بهش هدیه بده تا جای خالی پدرجون برامون پر کنه.ان شاالله،جیگر و عشق مامان از خودت بگم در این شب بزرگ قبل از اومدن بابا جون داشتم غذا درست میکردم   اومدی کنار سماور  تا بازی کنی یهو دیدم برای چندثانیه ایستادی،وقتی بابایی اومد مشغول بازی باهاش بودی دوباره چند ثانیه کوتاه ایستادی بابایی کلی خوشحال شد ومنو صدا کرد گفت پسرم خودش...
20 مهر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به گل پسری می باشد