آرتین جونآرتین جون، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

گل پسری

دلتنگی گل پسر برای اتاق و اسباب بازی هاش

عزیزم یکشنبه بعد افطاری اولین روز ماه رمضان از خونه مامان بزرگ برگشتیم تو ماشین خوابت برده بود وقتی رسیدیم ساعت یک شب بود و شما از خواب نازت بیدار شدی و دلت بازی میخواست  بابایی سوار دو چرخه ات و ماشینت کرد کلی لذت بردی،بعدش بابایی بردت اتاقت با وسایلت بازی کردی و با ذوق اتاقت تما شا کردی ،قربونت بشم که دلت برای وسایلت تنگ میشه
10 تير 1393

نم نم گفتن آرتین جون

سلام جیگر مامانی ،گلم از یک هفته قبل واکسن شش ماهگی موقع خوردن غذا ی کمکی میگی نم نم ،نم نم .یه موقع هایی هم میگی مه مه،ماما،عزیزم از نوزادی گریه شما تلفظ حروف بود،یادمه بعد ده  روزگیتکه بابایی  باهات حرف میزد باهاش غان و غون میکردی،گلم  ان شاالله همیشه درست و سنجیده صحبت کنی به لطف خدای بزرگ روزهاییرو ببینم که عزیز دلم تومحافل و کنفرانس های علمی سخنرانی میکنه،پس به امید اون روزها...
10 تير 1393

واکسن شش ماهگی ناز پسری مصادف با تولد سی سالگی مامانی

سلام عزیز دلم دیروز هفتم دی ماه تولد مامانی بود ،باید میبردیمت خانه بهداشت واکسن شش ماهگی رو تزریق میکردی،ساعت هشت صبح بابایی منو صدا زد منم بلند شدم دست و صورتم شستم وقتی برگشتم دیدم بابایی آماده شده بالای سرت دراز کشیده داره دلسوزانه نگاهت میکنه،آروم بیدارتکردیم و بردیمت حمام یه حال خوبی داشتی قطره استامینوفن بهت دادم و رفتیم شماره چهارده بودی ابتدا قدو وزن گرفت قد شصت و چهار و نیم،وزن شش کیلو نهصد گرم بعد ززانوهات نگه داشتم زیر لب آیة الکرسی میخوندم خانمه واکسن هارو زد و دو قطره خوراکی هم به شما داد خوردی،اون لحظه گریه  با صدای بلند کردی و آروم شدی،عمه مریم و پوران و مهناز تماس  گرفتند حالت رو پرسیدند تبریک هم گفتند همینطور مادر...
8 تير 1393

انگشت خوردن پسر کوچولو

گلم از وقتی نوزاد بودی هراز گاهی دوست داشتی انگشت هات رو بخوری و اما مدل انگشت خوردن هد پنج تا را با هم طوری که اوق میزدی،فقط انگشت اشاره،فقط انگشت کوچک،پشت انگشت دوم و سوم.... عزیزم مامانی فدای دست و پاهای ناز و قشنگت که خدا به این زیبایی و کامل خلقش کرده،الهی شکررررررر
27 خرداد 1393

افتتاحیه بوسه های محمد

گل پسرم دفعه های قبل که شمال میرفتیم همه باید کلی حواسشون جمع میکردند تا محمد نزدیکت نشه و چنگ به صورتت نزنه و نیشکونت نگیره،این دفعه عجیب بود محمد که تا حالا بوس دادن بلد نبود از نوک انگشتان پا تا سرت شروع میکرد به بوس دادنت،وقتی به سرت میزسید سرت ناز میکرد و دست میکشید،وسایل بازی اش که خونه مادرجون بود میاورد پیشت که با هاش بازی کنی،دوچرخه اش میاورد که روش بشینی ماشاالله شما هم انقدر با تسلط روش مینشیتی،خاله قربون ماز محمد هم بشه
26 خرداد 1393

غذا خوردن ناز پسری

آرتین جون مامانی امروز ظهر برات حریره بادوم درست کردم و به اندازه یه قاشق خوردی،راستش موقع ظهر ترسیده بودم چون بلد نبودی قورت بدی،ولی برای شامت گوشت گوسفند گذاشتم والان یه تیکه گذاشتم تو پستونک غذا ماشالله خیلی خوب عصاره اش میک زدی از ته دل لذت بردم،الهی شکر بخاطر روزی حلالی که به ما دادی و هزاران بار شکر که فرزندی سالم به ما هدیه دادی تا چنین لحظات شیرین لمس کنیم
26 خرداد 1393

سومین سالگرد عقد بابا جون و مامان جون

صبح ۱۳۹۳/۰۳/۱۲بابایی تماس گرفت و گفت شرکت پیلوت روزهای تعطیل کاری اعلام کرده ،شما وسایلت جمع کن با پسر بری شمال،منم به یاد لحضه شیرین سه سال گذشته و سال قبل که شما تو دلم مهمونی بودی ساک سفر آماده کردم و غروب بابایی وقتی از سر کارش برگشت ما رو رسوند ترمینال شرق،به سختی دو تا بلیط گرفت ساعت حرکت نه شب بود ،بابایی دلش نیومد بدون شام مارو بفرسته گفت یک ساعت به زمان حرکت وقت داریم میریم شام میخوریم،یه کباب فوق العاده خوشمزه ای به ما داد شما تو بغلم بودی بابایی لقمه میکرد به من میداد،خیلی به جفتمون مزه داه بود ،ان شالله بزرگ بشی از همین کباب خوشمزه بهت بدیم،منم یه پلاک نقره و ان یکاد گرفته بودم از طرف آرتین جون به باباجون هدیه دادم (البته پسرم رو...
26 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به گل پسری می باشد