اولین عید قربان بیرون دلی گل پسر
سلام به گل پسر بازی گوش ،مامانی پنج شنبه و جمعه خانواده بابایی خونه ما مهمونی بودند،مادرجون شمالی روز جمعه تماس گرفت و ما رو برای روز عید دعوت کرد بابایی هم دعوتش را قبول کرد من فکرش نمیکردم قبول کنه ،خیلی خوشحال شدم ناگفته نماند بابایی به عشق شما قبول کرد خلاصه شنبه سریع کارهای خونه رو انجام دادم و وسایل جمع کردم مشغول خوندن دعای عرفه بودم بابایی اومد حاضر شدیم و به امید خدا حرکت کردیم ساعت سه و چهل دقیقه بعدازظهر بود ،به امام زاده هاشم رسیدیم چند دقیقه ای ایستادیم و چای خوردیم حدود ساعت هشت بود رسیدیم شما خوابت برده بود مادرجون با کلی ذوق اومد بغلت کرد ،اولش کمی گریه کردی بعدش آروم شدی و مشغول بازی دایی مهدی از مشهد برات بلوز و شلوار پاییز...
نویسنده :
انسیه
21:25


